تبليغاتX
...؟!

فکر نمی کنه داره با یه دل دیوونه حرف می زنه!

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 5:24  توسط یکی بود 

از اينجا كه بگويي خداحافظ و گوشي را بگذاري يك ساعت و چهل و سه دقيقه طول مي­كشد و من در گيجي صدايت معلق مي­مانم و ­مي­روم جلوي آينه تا كبودي زير چشم­هايم را بپوشانم و خط سياهي بكشم بالاي پلكم و خيره شوم دوباره توي آينه تا مبادا ريزه مويي زير ابروها سرزده باشد.

لباس كه مي­پوشم مي­دانم دير شده، روسري بنفشي را كه ديروز خريده­ام سر مي­كنم و مي­خواهم پايم را بگذارم بيرون در كه يادم مي­افتد امانتي­ات را برنداشته­ام. بر مي­گردم توي اتاق و هر چه روي ميز است را مي­ريزم پايين و بعد، آها... توي كمد است. پله­ها را دو تا يكي مي­كنم و نزديك است با سر بروم توي ديوار. قبل از اينكه از در بيرون بروم، كمي مي­ايستم و سعي مي­كنم آرام و شمرده نفس بكشم.

اتوبوس مي­آيد و همراه موجي از آدم­هايي كه در آن شلوغي هر طور هست نمي­خواهم بهشان بچسبم سوار مي­شوم. از اين اجتماع كه مرا تنگ در خودش گرفته حالت تهوع پيدا مي­كنم، شيشه را تا آخر باز مي­كنم و صداي همه درمي­آيد كه هوا سرد است و چه و چه و چه...

پياده مي­شوم و توي تاكسي به اين فكر مي­كنم كه خواسته مرا ببيند... كه گه­گاهي... شايد... اگر كاري داشته باشد... خواسته مرا ببيند... قرار است ببينمش...

دير شده. غروب است و ترافيك. بايد انتخاب كنم تاكسي و ترافيك يا پياده رفتن و دير رسيدن كه نمي­خواهم دير برسم... مي­خواهم باشم و رسيدنت را ببينم. مي­خواهم باشم و آرام آمدنت را ببينم كه يقه­هاي پالتو را بالا داده­اي و دست­هايت را تنگ توي جيب­ها فرو برده­اي. مي­خواهم اصلا بي­هوا بيايي و يك آن توي بودنت غرق شوم. سي و هفت دقيقه مانده و دارم توي كوچه­هاي تاريك مي­دوم و صداي پايم توي كوچه مي­پيچد و هي ترس برم مي­دارد كه كسي پشت سرم مي­دود. توي يكي از كوچه­ها بچه­هاي كوچك آدم­برفي مي­ساختند و صداي خنده­اشان دلم را مي­برد و چقدر دلم مي­خواست مي­ايستادم و كمكشان مي­كردم و خودم را مي­سپردم به سردي گلوله­هاي برفي كه قرارا بود روي هم بگذاريمشان.

رسيدم و هنوز هفت دقيقه مانده تا بيايي. روبه­روي كتاب­فروشي ايستاده­ام و مثلا دارم عنوان كتاب­ها را مي­خوانم اما به آدم­هايي كه از كنارم رد مي­شوند فكر مي­كنم و هي منتظرم تا دلم بلرزد و برگردم و از كنارم رد شده باشي و چند قدم دنبالت بيايم و از پشت صدايت كنم و تو برگردي و...

چهل و نه دقيقه است كه ايستاده­ام، ديگر روبه كتاب فروشي نه، كه ايستاده­ام رو به مردم و هي چشم­هايم در چشم­خانه مي­گردد و به هر سياهي كه از دور مي­آيد خيره مي­شوم و مي­دانم كه تو نيستي. انگار چله تابستان است و من گر گرفته­ام. انگار دارم مي­سوزم و انگار كن يك سنگ بزرگ توي گلويم گير كرده و با هر نفسي بالا و پايين مي­رود گلويم را مي­خراشد كه صداي زنگ تلفنم را توي گيجي مي­شنوم و آهنگي را كه براي توست مي­شناسم و جانم... مشكلي پيش... نمي­تونـ... بوووووووق

تكيه داده­ام به ديواري و پاهايم را انگار ميخ كرده­اند به زمين و صداي به هم خوردن دندان­هايم را مي­شنوم و فكر مي­كنم كه الان است كه خرد بشوند. چقدر شد كه آنجا ايستادم را نفهميدم اما كتاب­فروشي­هاي اطرافم داشتند تعطيل مي­كردند كه راه افتادم. توي همان كوچه­هايي كه دويده بودمشان راه مي­رفتم و هيچ­كس هم پشت سرم نمي­آمد. بچه­ها آدم برفي­اشان را درست كرده­بودند و حتما امشب كه بخوابند همه خوابش را خواهند ديد. آدم برفي­اشان چيزي كم داشت ولي. كيفم را باز كردم و بسته­اي را كه با دقت كادو كرده بودم و كاغذش را با چه وسواسي انتخاب كرده بودم درآوردم و پاره كردم و شال­گردن دست­باف سورمه­اي را انداختم دور گردن آدم­برفي. كلاه سورمه­اي را هم گذاشتم سرش و كاغذ را انداختم توي آتشي كه پيرمردي كارتن خواب درست كرده بود. كمي ايستادم و سوختنش را نگاه كردم و بعد دوباره راه افتادم.

سر كوچه يك ايستگاه اتوبوس بود...

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 14:11  توسط یکی بود 

تو اين كلاساي دكتر پاينده عسل و ريحانه هم هستن. سه شنبه سر كلاس عسل گفت باشگاه سري جديد فيلم گذاشته، گفت بهم خبرشو مي­ده. از اون روز دوباره به هم ريختم. ياد اول ماجرا افتادم. ياد چله تابستون افتادم تو سالن تاريك سينماي كوچيك باشگاه. به صندلي­اي كه همه­ي فاصله­ي من بود از تو. ياد حرفاي نگفته­اي افتادم كه ديگه هيچ وقت فرصت گفتنشونو پيدا نمي­كنم. ياد تو افتادم كه اصلا به من فكر نمي­كني. دلم گرفته. دلم تنگ شده.

چند وقته دارم خودم رو گول مي­زنم كه بدون تو مي­شه مثل آدم زندگي كرد؟

چند وقته دارم خودم رو گول مي­زنم من هيچ جايي تو زندگي تو ندارم؟

دلم تنگ شده برات...

دلم براي صدات تنگ شده...

چقدر زود گذشت!

انگار همين ديروز ظهر بود كه اس ام اس زدم و خبر فيلم رو بهت دادم و تو مي­ترسيدي... از خودت نبايد مي­ترسيدي عزيزم. بايد از من ديوونه مي­ترسيدي و نترسيدي.

بايد مي­ترسيديم... هر دومون بايد از من مي­ترسيديم...

دلم براي سير ديدنت تنگ شده...

 

 

 

                                 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 18:38  توسط یکی بود 

 

 

من سردم است و چاره فقط دستهای توست

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 18:34  توسط یکی بود 

 

تو نيستی؟ نباش! يادت مرا بس است

 

وقتی سراب هست، چه حاجتی به آب!!!

 

 

 

چه حاجتي به آب؟؟؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 1:20  توسط یکی بود 

خوب توی زندگیم جا گرفتی... اونقدر که شب و روزم رو می خوام تو تنهایی بگذرونم و با تو باشم... با تو تو این اتاق... با تو خیابون... با تو هر جا... وقتی با توام.. چی بگم؟... چی دارم می گم؟ ... تو خودت هستی و می بینی...

دل بستم به این خیال محال...

هنوز کلی کار انجام نداده دارم... هنوز مطلبی هست که قولش رو دادم و دلم به کار نمی ره و دستم به نوشتن... امشب با یکی حرف می زدم... می گفت تو یه چیزیت شده... با این همه فاصله ... طاس رسوایی من افتاده زمین و بدجوری صداش گوش فلک رو پر کرده... دلم می خواد بشینم و کتاب بخونم... دانشگاه اذیتم می کنه... وجود آدما اذیتم می کنه... نبود تو اذیتم می کنه... همه عوض شدن.... همه عوض می شن... من چرا عوض نمی شم؟... تو چرا عوض نمی شی؟...

هيچ كسي مثه من از نبودنت كلافه نيست...

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مهر 1386ساعت 4:8  توسط یکی بود 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 22:20  توسط یکی بود 

تلفن را بر ميدارم... شماره ات را ميگيرم... بوق ...بوق... بوق...

گوشي را بر نمي داري و من شروع مي كنم...

: سلام

: سلام

: كجايي؟

: هر جا كه تو دوست داشته باشي...

: اينجا باش پيش من... توي اين اتاق كه پر شده از شواهد بودنت و شهادت خيال بافي من...

: دوست داري چي بگم؟

: تلفن كنترل ميشه...

واسه همين هم من حرف ميزنم... اونشب گفتي عشق آدم رو بي پروا مي كنه... گفتم عشق عشق مثل خوره ذره ذره مي خوره وجودتو... تو چي گفتي؟ يادم نيست...

: ...

: حرف بزن... سكوتت از رضايته؟... راضي هستي به شكستن من؟... حتما هستي...چون كسي نمي تونه تو رو مجبور به كاري بكنه...

: خدا رحم كنه... تو كه قبل از سفر ايني... واي به روزي كه سفري شروع بشه...

: چمدونم رو بستم... درو هم قفل كردم... وايسادم دم در...

: چه پرونده ي قطوري داريم پيش اونا كه مي شنون ما رو...

: مي ترسم... مي ترسم يه روز بگيرنم به جرم نگفتن حرفهاي عاشقانه... به جرم سكوت... مي ترسم كه اون روز بياد... تا نيومده پس گوش كن...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 22:0  توسط یکی بود 

استاده ام چو شمع مترسان ز آتشم...

...

دوباره دیدنت...

دوباره شنیدنت...

دوباره فکر کردنت...

دوباره دیوانه شدنم...

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 0:46  توسط یکی بود 

توی این روزا همش بهت فکر می کنم... نه اینکه روزای قبل فکر نمی کردم... نه! اما این روزا... چی بگم؟!... وقتی صدات هست و خودت نیستی... وقتی خیالت هست و خودت نیستی... چقدر باید این دلتنگی رو تکرار کنم؟... روزی چند بار؟...

چقدر باید خودم رو بزنم به اون راه که یعنی همه چی تموم شده؟

چقدر احساس می کنم تنها هستم... اما مهم نیست... دیگه دلتنگی مهم نیست...

میگن عشق یه طرفه خوب نیست... درست نیست... آره حق با اوناست... حق با همه هست جز من... حق با توست که دوست داری چشماتو ببندی... حق با بقیه ست که بگن دختره ی احمق... حق با من اما نیست... حق با من نیست که تو خواب و بیداریم تو هستی... حق با من نیست که دلم پرمی زنه وقتی اسمت رو می شنوم... آره حق با کسی ست که می بیند و من نمی بینم... من نه خوب و می بینم و نه بدو... من که جز نبودنت چیزی نمی بینم... من که جز خوابت چیزی نمی بینم...

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 22:33  توسط یکی بود 

یک ربع قرن تجربه؟!!!

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 20:11  توسط یکی بود 

حرف نباشه...

من اینجا حرف می زنم...

چهار دیواری اختیاری...

 

موسیقی متن: غار غار کلاغ

پس زمینه تصویر: یه تک درخت که یه کلاغ روش نشسته

+ نوشته شده در  جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 2:24  توسط یکی بود 

من خسته ام...

خوابم می آد...

یه نفر فکر می کنه من ثبات شخصیتی ندارم... شایدم نداشته باشم...

تو هم نیستی...

بودی هم که فرق نمی کرد...

آشنایی ما تموم شده...

مگه آشنایی تموم می شه...

اگه تو می گی حتما می شه دیگه...

اصلا هر چی تو بگی درسته...

فکرشو بکن...

منی که سر هر چیزی با همه بحث می کردم...

حالا ببین چی بروزم اومده؟...

نمی گم تقصیر توست ولی چرا اینطوری شد؟...

من چرا اینطوری شدم؟..دلم می خواد شیطنت کنم...

از ته دل بخندم... اما وقتی به تو فکر می کنم خنده رو لبم می ماسه...

هم می خوامت...

هم می خوامت...

هم می خوامت...

هم می خوامت...

هم داره گند زده می شه به زندگیم....

+ نوشته شده در  جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 1:20  توسط یکی بود 

 شاه شمشاد قدان...

خسرو شیرین دهنان...

بر من گذر نمی کنی!!!

...دارم نگران می شم... کجایی؟.... چرا خبری ازت نیست؟...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 23:14  توسط یکی بود 

قرار ما اين نبود...

قرار نبود من تو سكوت تو بپوسم...

 

دارم خفه مي شم ...

تو حرف نمي زني و من انگار نفس نمي كشم...

 

قرار نبود اينطوري بشه...

اصلا قراري نبود...

اصلا چيزي نبود...

چرا نبود؟

 بود...

من بودم و تو بودي و ...

من بودم تو نخواستي كه باشي...

 

تجربه كردن مرگه زندگي كردن بي تو...

 

مي خوام باهات حرف بزنم...

مي خوام صدات رو بشنوم...

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 1:21  توسط یکی بود 

من هنوزم غريبه ام با تو... هر كسي گفته آشنا... خاموش

من شبيهم به سايه اي مزمن... گيج در چنگ كوچه ها... خاموش

 

من كه گنگم!

زبان نمي فهمم!

من سكوتم! بهانه ام! آهم!

فكر يك سرپناه پوشالي... قد يك مرگ بي صدا... خاموش

 

تو! ولي مشتعل!

تو مي سوزي!

داغ داغي... حرارت محضي...

شعله ي سركشي كه مي آيي...

تا مرا از خودت جدا... خاموش

 

لحظه هايي غريب در راهند

پشت هم

يكسره

و پي در پي...

سرد!

ساكن!

اسير ثانيه ها...

لحظه هايي كه «من»، « شما»... خاموش

 

مرگ هم بودنش مي ارزد به... اين سكوت غريب ِ اجباري

رو به اين شانه هاي بي همتا..

من پرم از سخن...

«شما» خاموش

 

من دچارم به مرد خاموشم

تا تمامم كند!

بسوزاند!

من پر از اشتياق بي حاصل تا تو را هم وطن...

«شما» خاموش

 

من كمي شكل يك غزل بودم

بعد انگار شب سياهم كرد

مانده ام در سياهي شبها...

تا شبيه لجن... «شما» خاموش

 

گنگ!

بي سرنوشت!

پوسيده!

احتمالاً به رنگ نابودي!

اقتباسي قديمي از مرگم... لا به لاي كفن...

«شما» خاموش...

منتظر مانده كه بميرم من!

قصه ام را به گور خود ببرم!

آخرش در خبر بيايد كه..

يك زن بي بدن...

«شما» را دوسـ....

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 2:13  توسط یکی بود 

یک ماه گذشت.. از آتشی که بر پا کردی...

یک ماه از «تو» شدن «شما»  گذشت... یک عمر از بی من شدن من...

از خاطره هایم به جز افسانه نمانده...

حالا دیگه تنهاییهاتم با من قسمت نمی کنی...

فكر مي كني از كجا شروع شد؟

 

به همه اولينها فكر كردم...

به اولين باري كه ديدمت...

اولين باري كه اسمت رو را شنيدم...

اولين باري كه همكلامت شدم...

اولين باري كه دلم لرزيد...

كي دچارت شدم؟

كجا بود؟

چطوری سوختم که خودم هم نفهمیدم...

چرا به یادم آوردی این سوختن رو؟

 

.

.

.

اي چشم تو دشتي پر آهوي رميده...

يادت هست؟

 

كاش مي دانستي : با خنجري از آن تو مردن مهم نيست...

 

نديدي چه كردم...

دفتر خاطرات زن پر بود...

 

بعد ...

 دوبيت مانده به آخر چراغها خاموش...

...

سلام و پرسش و خنده... و چشم ما روشن...

 

يادت هست حتما...

از خاطره هامان به جز افسانه نمانده...

من عاشق اين بيتم....

سنجاق سرت هست ولي صبح كنارم

مويي كه به انگشت كنم شانه نمانده....

...

بعد ...

تا هفتِ شب تو دانشكده...

 

و ترسيدم...

ترسي كه تا هميشه مي مونه...

ترسيدم و نفسم گرفت...

آخ دلم ميخواست مي مردم و تو رو ...

يوش رو يادت هست؟

یادت می مونه؟

 

بعد زمستان شد...

زمستانه...

مثل خاتون قصه ها... لیلا

 

و شب یلدایی که که کولاک کرده بودی و ندیدمت...

خدایا چه روزهایی را از کف داده ام...

 

و حالا که پنهان شده ای...

از که می گریزی؟

از من؟

از محبتی که بی دریغ نثارت می کنم؟

مرا از عَشَقه می ترسانی؟

می ترسی نابودم کنی!

 

می ترسم نابودم نکنی...

می ترسم بمانم...

می ترسم مجبور به ماندن شوم...

 

یک ماه گذشت از آنچه می شد بشود و نگذاشتی...

گفتی که عصیان نمی کنی...

گفتم هر چه تو بگویی...

...

...

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 1:55  توسط یکی بود 

آقا اجازه!

دفتر مشقمان پر شد از اسمتان که بی اجازه دلم را دچار کرد!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 21:38  توسط یکی بود 

دير شده است... خيلي... بايد پرواز كنم تا به موقع برسم... سر درد گرفته ام... آنقدر عصباني ام كه نمي توانم انتخاب كنم چطور بروم تازود تر برسم... بيست دقيقه دير كرده ام... نه به چراغها توجه مي كنم نه به راننده هايي كه سرشان را از ماشين بيرون مي آورند و هر چه دلشان مي خواهد نثارم مي كنند... فقط بايد برسم... مي ترسم... دلهره دارم... نفسم دوباره يادش مي رود حركات منظمش را... نفسم هم هول كرده...

رسيدم بالاخره...

حالا تو نشسته اي روبه رويم و من نمي دانم نفس تازه كنم يا توضيح بدهم كه چرا دير شده... ته دلم از خودم راضي نيستم... نبايد دير مي رسيدم...

غذا را جلوتر سفارش داده اي... من مي ترسم چشم از تو بردارم و دود شوي و بروي مثل اين خيالها كه مي آيند و بعد... هنوز اما نشسته اي... من نشسته ام رو به رويت... تو را سِير مي كنم وقتي نمي شود يك دل سير نگاهت كنم... مي ترسم خوشت  نيايد... سرت را كه پايين مي اندازي اما...

وقتي حرف مي زني... مكاشفه مي كنم... خطوط چهره ات را از بر مي كنم... خودت را از ميان نگاه هايت مي جويم... تو را مي يابم... تو را گم كرده ام... سالهاي سال است كه گم شده اي...  

هنوز نصف غذايم را هم نخورده ام كه تو غذايت را تمام كرده اي و اين پا و آن پا مي كني كه بروي... كيفت را انداخته اي روي دوشت... بلند مي شوي... مي نشيني... غذا توي گلويم گير مي كند... نفسم هم... تو تمام قد توي چشم هايم ايستاده اي...

خداحافظ و مي روي...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 22:40  توسط یکی بود 

چرا اينجوري شدم من؟

چرا يادتم كه مي افتم اشكم در مي آد؟

دلم برات تنگ شده...

2 شبه نخوابيدم ... كه چي؟... نمي دونم... باهات كه حرف مي زنم انگار دارم شكنجه ميشم...

 

منه بي دل به چه جرمي از تو هي... شكنجه مي شم؟

من كه با تموم زجرت ... خاكتم ... مثل هميشم...

زير ضربه ضربه ي تو بي سپر ترينم از عشق

بسه نازنين روا ني بزني تيشه به ريشم

 

خودم دارم خود رو از تو نابود مي كنم... دلم مي خواد ببينمت... من تو «تو» دنبال چي مي گردم؟... انگار يه تكه از وجودم با وجود تو تركيب شده و منو دنبالت مي كشونه...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 4:1  توسط یکی بود 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 2:53  توسط یکی بود 

وقتی نباشی...

 

...

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 2:49  توسط یکی بود 

آقا اجازه! ما دلمان تنگ می شود

سر مشق تازه ای بده از مرد داستان

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 1:29  توسط یکی بود 

دلم تنگ شده واسه صدات...

دلم تنگ شده واسه نگات... نگات نمي سوزونه... آدم رو منجمد مي كنه...

مي خوام يخ بزنم...

دارم مي سوزم...

بهت يه معذرت خواهي بدهكارم... من باور نمي كنم ... باور نمي كنم... باور نمي كنم...

 

لحظه هايي غريب مي آيند

پشت هم

يكسره

و پي در پي

 

سرد!

ساكن!

اسير ثانيه ها

لحظه هايي كه

«من»

«شما»

...

خاموش

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم شهریور 1386ساعت 20:51  توسط یکی بود 

 

دلتنگم

 

دلتنگم

+ نوشته شده در  شنبه سوم شهریور 1386ساعت 14:23  توسط یکی بود 

شب شد خيال آمدنت را به من بده
حسِ عزيز در زدنت را به من بده

امشب شبيه عشق رها شو درون من
روحِ شگرفِ بي بدنت را به من بده

اي مثل صبحْ آمده از لمـسِ آفتاب
من سردم است پيرهنت را به من بده

اينجا ميان موزه‌ي شب خاك مي خورم
يك شب هواي پرزدنت را به من بده

من با تو گفتن از تو ، تو را دور مي شوم
اي من ، منِ هميشه ،من ات را به من بده

. حرفي نمانده است ، ولي محضِ يك حضور
فريادهاي بي دهنت را به من بده

مردن مرا نشانه‌ي تلخي ست ، بعد از اين
نامِ قشنگِ زيستن ات را به من بده

+ نوشته شده در  شنبه سوم شهریور 1386ساعت 14:21  توسط یکی بود 

مقصود تویی

کعبه و بتخانه بهانه

کعبه و بتخانه بهانه

کعبه و بتخانه بهانه

کعبه و بتخانه بهانه

 

مقصود تویی

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم شهریور 1386ساعت 23:25  توسط یکی بود 

من به کجا رسیده ام... جان دقایقم بگو...

می دونی دارم به چی فکر می کنم؟

به اینکه اصلا درست فکر می کنم یا نه...

دلتنگ که می شم عذاب می کشم... کمتر که به یادت می افتم یه عذاب بدتر...

وقتی کنارمی می سوزم... وقتی کنارم نیستی به خودم می پیچم...

بودن و نبودنت شده برام عذاب... اما عذاب بودنت کجا و شکنجه ی نبودنت کجا!

ما زنده به آنیم که آرام نگیریم...

                                                  موجیم...

                                                         که آسودگی ما عدم ماست...

...

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 1:55  توسط یکی بود 

حق با کیه؟

بامن؟

با تو؟

با کیه؟!

من نمیدونم...

یعنی شاید نمی خوام که بدونم...

شاید ندونم بهتر باشه...

شاید خودم رو بزنم به ندونستن بهتر باشه...

شاید...

شاید اگه شایدی وجود نداشته باشه...

من گیج شدم...

یه هفته ای میشه که گیج شدم...

چی هستی؟

یه مرد استثنایی؟

یه سیب که نمیشه فهمید کرم خوردست یانه؟

یه سیب که حتما باید گازش زد؟

با من داری چیکار می کنی؟

مثل یه کشتی کوچیک شدم تو یه طوفان بزرگ...

داری منو به هر طرفی که دوست داری می کشی...

قراره چی بشه آخرش؟

قراره به کجا برسیم؟

قراره چیو بهم ثابت کنی؟

...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 0:19  توسط یکی بود 

تو رو باید مثل ماه رو قله ها نگاه کرد...

با هر چی لب تو دنیاس تو رو باید صدا کرد...

می خوام تو رو ببینم

                             نه یک بار

                                         نه صد بار

                                                       به تعداد نفسهام

برای دیدن تو

                نه یک چشم

                                   نه صد چشم

همه چشما رو می خوام...

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 0:12  توسط یکی بود